« آدمی پرنده نیست تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود, سرنوشت برگ دارد آدمی برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود پایمال عابران کوچه ها شود »
شعر بالا را یک شاعر افغانی به نام آقای تابش گفته اما به نظرم زبان حال همه آدمهاست, آدمی که از وطنش دور افتاده و حالا می فهمد که وطن چیست. در ادامه مطلب با هم درد دلی می کنیم از مفهوم وطن ...
| ادامه مطلب ... |
برادران خواهران , دوستان , پدران , مادران و ... همه هم سرنوشتان و هم میهنان من!
دوست داشتم با شما درد دلی کنم اما هرچه فکر کردم نمیدانستم چه بگویم که نه توهین باشد و نه موجب رنجشی گردد :
نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ / های! نپریشی صفای زلفکم را، دست / آبرویم را نریزی، دل - ای نخورده مست / لحظه دیدار نزدیک است
من با شما زیسته ام , همه هم تاریخیم همه یک سرنوشت را پشت سر گذاشته ایم. اگر ستمی به شما شده به من هم شده همه خون دلهایمان را با هم خورده ایم داغهایمان را باهم دیدهایم با هم زیر شلاق و تیغ عرب و مغول وانگلیسی و روسی مقاومت کردهایم, با هم معبر تاریخ را با شکوه ایستادهایم اما حالا ...
حالا احساس تنهایی میکنم ... انگار چنگیز را میبینم که با آن قهقهههای خونبارش به ما میخندد و از آنکه زیر بار تحمیلش کمر خم کردهایم خوشحال است و به خود میبالد و ما را مستحق توهین و اسارت میبیند. هر بار که به او میخروشم و بر او میتازم با دستش اشاره به جوانان و کسانی میکند که امروز گذشته خود را فراموش کردهاند و چون برگی بی درخت در دست بادهای وزنده به این سو و آنسو می روند, او به من می گوید اگر شما مستحق تکریم و شرافتید چرا به این راحتی از ریشه خود جدا می شوید ...
عمر سعد و ابوموسی اشعری را میبینم که ما را مستحق داشتن افتخار و شرافت نمیدانند و ما را تنها بردگانی خوب میخواهند , دستان علی و بابک و مازیار و هیدارن را در بند هایی که از رفتار ما تنیده شده است میبینم. انگار مفاخر خود را خودمان کشتهایم , انگار ...
نمیدانم بر این پریشانیها و یاوه ها که می شنوم چه بگویم . اشکهایم را پنهان میکنم اما پریشانیم را نمیتوانم ... قلبم میسوزد اما شعله ای در جانی روشن نمیکند . کمک کنید شما بگویید این یاوه گوها را به چه پاسخی از پیکر نیمهجان وطن دور کنم ...
« کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ... »
ای هم دیروز و فرداها به من کمک کنید و راهنماییم کنید ...
«شعر درباره عقابی است که به 30 سالگی رسیده و مرگ قریب الوقع، آشفتهاش کرده. عقاب برای رهایی از این آشفتگی به سراغ کلاغ سن و سال داری که محضر عقاب های زیادی را درک کرده می رود تا از او راز بقا و راز طول عمرش را بپرسد و چاره ای بجوید.» و کلاغ او را به زندگی پست خود دعوت میکند و ... این شعر از مرحوم استاد پرویز ناتل خانلری است و تقابل بین دو تفکر گندزی و مردارخوار با تفکر آزادگی خواهی و عزت طلبی است, شاید بتوان آن را با کسانی که حرامخواری و خوردن پس مانده فکری دیگران را پسندیده میدانند یک شکل فکری و کسانی که آزادگی (نه آزادی) و عزت نفس خود و پاکدامنی را به هیچ بهایی نمیفروشند مقایسه کرد. امیدوارم بخوانید و لذت ببرید اگر نظر هم ندادید عیبی ندارد راحت باشید .. 
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت برباد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
کبک ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا که هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و ان
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود ، پیک هلاک
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
کز بلندی ،رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلک بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک ، همسر شد
لحظهیی چند بر این لوح کبود
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود
این شعر شعری است از مرحوم اخوان ثالث در ستایش آزادگی کسانی که بیخانمانی و دردها را تحمل می کنند اما تن به بندگی و جبر زمانه نمیدهند, در حقیقت شعرهای فارسی و بالاخص اشعار قدیمی نوعی از آینه فرهنگی کهن ایران است که متاسفانه با حملات مغول و عرب و گسسته شدن پایه های فرهنگی ما تا حدود زیادی از آنها دور ماندهایم , به قول دخو می گفت زمانی در این کشور میگفتند : « عفت و آزادگی, دین و مروت - این همه را بنده درم نتوان کرد » حالا چه به روزمان آمده که همه اینها بنده پول و درم شده است.
اگر خواندید و خوشتان آمد خوشحال میشوم چون یعنی هنوز آزادگی دوستی و ستایش آزادگی در روح شما زنده است و تلاشهای مغولان برای کشتن روح پاک ایرانی لااقل در شما ناموفق بوده است ...
امیدوارم بخوانید و لذت ببرید :
۱
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
« آواز سگها »
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کِشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
« آواز گرگها »
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما , درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد
همواره آزاد و سربلند باشی ای ایران ما, حتی اگر شده به قیمت بی بهای جان ما ...
نظرات ()