﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ما مرغ سحر خیز شگفت آواییم  -  خونین پروبالیم و شفق سیماییم / در معبر تاریخ چو کوهی بشکوه - صدبار شکسته‌ایم و پا برجاییم</title>
    <description>وبلاگ فرهنگی . سیاسی . دینی و تاریخی</description>
    <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>امیری</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 01 Nov 2010 11:04:29 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>خدا کنه به این روز دچار نشید (ما که نشدیم)</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'IranNastaliq','serif'; FONT-SIZE: 20pt" dir="ltr"&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلم چون کودکی دلگیر، پا &amp;nbsp;را بر زمین کوبد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;که "عمر خویش می خواهم! &amp;nbsp; روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی فهمد دل سرکش ،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی فهمد خطا رفته است بازی را.&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: &amp;quot;IranNastaliq&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; font-size: 19pt;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: &amp;quot;IranNastaliq&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; font-size: 20pt;" lang="FA"&gt;
&lt;p&gt;دل کودک، به هر سازی که می گویم،&amp;nbsp;&amp;nbsp;برایم باز می گوید که:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; "عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"&lt;br /&gt;برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید،&amp;nbsp;نگاهش همچنان سنگین به لبهایم،&amp;nbsp;هر از چندی به من می گفت:&lt;br /&gt;&amp;nbsp;"یارم کو؟ برایم قصه ی او گو!"&lt;br /&gt;ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد،&amp;nbsp;"وای یارا! پاسخ گو!!!&amp;nbsp;بهارم را کجا راندی؟&lt;br /&gt;نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟&amp;nbsp;به هر ساز تو رقصیدم،&amp;nbsp;&amp;nbsp;شکستم، دل نبستم،&amp;nbsp;&amp;nbsp;باز خندیدم!&amp;nbsp; ...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;تلف کردی جوانی را به تنهایی،&amp;nbsp;نگفتم هیچ!&lt;br /&gt;حالا آشیانت کو؟ &amp;nbsp;یار مهربانت کو؟!"&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دل تنگم! &amp;nbsp;مزن سنگم!&amp;nbsp; توانم نیست!&amp;nbsp;آری! آشیانم نیست!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;یار مهربانم نیست!&amp;nbsp;&lt;br /&gt;بی جرم از برم دامن کشیده است او&lt;br /&gt;که من خود، زخمی ام زین غم!&amp;nbsp;مزن سنگم دل تنها!&amp;nbsp; مزن سنگم!&lt;br /&gt;توانم نیست.&amp;nbsp;توانم نیست.&amp;nbsp;توانم نیست.&amp;nbsp;...&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/15</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=5758403</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-5758403</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Nov 2010 11:04:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای تو می‌نویسم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: 'IranNastaliq','serif'; font-size: 24pt; mso-bidi-language: FA;" dir="ltr"&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;به نام خدای عاشق&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;برای تو !&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای تو مینویسم, برای تو که تمامی قلبم برای تو میتپد برای تو که بیداری و خوابم سرشار از آرزوی توست, از آرزوی با تو بودن.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بر ای تو مینویسم, برای تو که اولین چشمی هستی که به آن خیره شده ام و آخرین نگاهی خواهی بود که در آن غرق خواهم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;برای تو که همسفرم بودی ! و اگر لایق بدانی هستی !&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify; margin: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="line-height: 115%; font-family: 'IranNastaliq','serif'; font-size: 18pt;" lang="AR-SA"&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای تو که تنها دختری از دختران هوایی که از زبان مغرورم کلام دوستت دارم را شنیده ای, نمیدانم آیا میدانی این کلام را سالهاست در قفس اندیشه و قلب و زبانم محبوس کرده بودم؟ اما جاذبه عشقت چنان قوی بود که او قفس اندیشه ام را, زبانم و قلبم را شکست و در برابرت زانو زد. اما دیگر نمیتواند! غیر از تو دیگر نمیتواند که در برابر دیگری اظهار شود ! که من از آن مغرورترم که دلم را به دو کس بسپارم و عشقم از آن پاکتر است که در برابر دو نفر ظاهر شود, اگر تو نمی آمدی نمیدانم تکلیف قلبم چه میشد ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای تو مینویسم , برای تو که نگاهت حسی تا عمق وجودم دارد, برای تو که دستانت را منتظرم, برای تو که میدانم که هستی و میدانی کیم, برای تو که چشمانم تشنه دیدن توست, بیشرمی نگاهم را ببخش, کودکیست که تا کنون از نهانخانه خویش به چریدن در مرداب متعفن شهوت دنیا ییرون نیامده بود و تنها تقدس نگاه عاشقانه اش به تو اورا راهی دیدار کرده است, از این رو تشنه دیدن توست و غیر از تو را نمیجوید, زبانم را ببخش اگر بیشرمانه عشقت را فریاد میزند, چون تا کنون همکلام زبانی برای عاشقی نشده بود و حالا از شوق تو &amp;nbsp;به سخن آمده است و میخواهد عقده اش را بگشاید, گامهایم را ببخش, از بس که از آرزوی رسیدن به تو توان میگیرد خستگی را نمیفهمد,همواره به سوی تو و به کوی تو رهسپار است ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای تو مینویسم, تو که تنها کسی هستی که آرزوی آرمیدن در کنار آرامشش را دارم, تو که رویای من هستی! تو که کلبه ای از برگ های یاس سپید پاک برایت در سرزمین بهاری قلبم ساخته ام, همان قلبی که به حرمت قدوم اهوراییت بتهایش را شکسته ام, سالهاست که معبد سینه ام از بتها و اصنام و دلبران خالیست, در او فقط جای یکیست و آن هم جای تو, تو که یکتای قلب منی و تنها خدا شریک توست اما تو شریک خدا نیستی, خدایی که گوشتم, پوستم, استخوانم و خونم, صفا و عفت و پاکی قلبم و عشق تو همه از اوست واگر او نباشد دیگر کلبه ای هم برای تو و تپشی هم برای من نخواهد بود و &amp;nbsp;بدون &amp;nbsp;او من نخواهم بود ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;برای تو مینویسم, برای تو که میدانم دوستم داری, میدانم در قلب پاکت جایی دارم اما نمیدانم کجای آن,آیا در آن سرزمین پاک ریشه دوانده ام, آیا توانسته ام چون تو ریشه شوم, پایه شوم, بستر و اصل شوم, چه تو تا کنون مرا از آن خبر نداده ای. میدانم مرا میستایی, اما&amp;nbsp; نیز میدانم سالهاست که از فکر کردن به آن می ترسیدی!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اما نازنینم هردم که تو را میدیدم و میبینم که مردد در بین ترس و عشق و غرور در حرکتی, خود را تنهاتر از قبل می یافتم, حس آنکه مرا&amp;nbsp; باور نمیکنی مرا می آزرد, که عشق آن است که ترست را به شجاعت, تردیدت را به اطمینان, آرزو هایت را سبک و گامهای لرزانت را استوار میکند. عشق آن است که غرورت را برایش میشکنی, آرزوهایت در برابرش زانو میزنند, چشمهایت اشک را آرزو میکنند, شانه هایت بارش را طلب میکنند, دستهایت نوازشش را میخواهند, چشمانت نگاهش را میجویند و خدا, خدا, خدا ... در پشت تمامی این قصه لطیف و نرم خداست, وقتی غرورت را میشکنی قلب تو را فتح میکند, وقتی آرزوهایت را قربانی میکنی, آرزویی زیباتر به تو میدهد برای همه عمر که رنگ نا امیدی و یأس نمیگیرد, وقتی در چشمانت اشک عشق می نشیند چشمانت را میشوید تا هیچ چیز جز او را نبینی, وقتی شانه هایت را زیر بار عشق مینهی, تمامی بارهای سنگین را از شانه ات میریزد, تنها عشق بر دوش تو مینشیند که دو بال دارد به وسعت تمنای تو و معشوقت و تو را پرواز میدهد, و وقتی نوازشت میکند دیگر خستگی از تو میگریزد, دستانت را چون گدایان متمنای آرزو های پست نمیکند و وقتی چشمانت نگاهش را میجوید, می یابد, و وقتی در نگاه او غرق میشوی به خلسه ای عارفانه میروی و پاک, چشم چرانی و گدایی نگاه را میزداید و تو چون کودکی شاد در چمنزار آفرینش خدا به جست و خیز میپردازی و گلهای عشق و بوسه های مهر میچینی و ترنم نفسهای خدا را در هوای آزادگی استنشاق میکنی, حال ای نازنینم بگو آیا تو هم اسیر عشق شده ای؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;به تو حق میدهم اگر عشق را سخت باور کنی چون در این روزگار رنگ و ریا چنان پراکنده و گناه چنان موجه و موقر است که شیطان را هم&amp;nbsp; بدون آنکه خودش راضی باشد خدا می خوانند و این است که انسانها از حیوان هم پستتر میشوند. اما من تمامی صداقتم را برای تو خرج کرده ام و به تو این حق را نمیدهم که صداقت و حقیقت عشق مرا&amp;nbsp; باور نکنی.به یاد داری آیا آن روزی را که نگاهت&amp;nbsp; به من عاشقی می آموخت؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در عاشقی چون دلدادگی پیش آمد باید دلمشغولی ها رها کرد, جای تمام دلمشغولی ها را به آن دلسپردگی و دلبستگی مقدس داد. در عاشقی صداقت درس اول است,درس دوم نجابت است, درس سوم گذشت است, درس چهارم بیتابی است, درس پنجم حرکت و شتاب است, درس ششم رضایت است و درس هفتم سرسپردگیست, خوب دانش&amp;zwnj;آموزی بوده ام, نه؟ این هم آن درسی که سالها پیش به قلبم دادی, حال در محضر مبارک و مقدست آن را واگویه میکنم تا بدانی هنوز از پس سالها درسی را که چشمان معصومت به من داده بود فراموش نکرده ام و بدان عمل کردم ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;ای نازنینم! در محضر حضرت عشق نلرز! وقتی گامهایت را مردد و لرزان میبینم, ترس مرا فرا میگیرد, وجودم را حسی همه پوچ به سخره میگیرد, شیطان قهقهه زنان مرا هبوط کرده ای تنها میخواند و تو را همسر و همراه خویش می نامد و من میترسم... من از مرگ, از سوختن, از باختن, ویرانی, گم شدن و هیچ بلایی به اندازه تردید تو نمیترسم, وقتی میبینم شیطان به تو اشاره می کند با همه آنکه به تو بیش از خودم اعتقاد دارم ولی ترسی و سرمایی وجودم را منجمد میکند, میگریم و شیطان به من میخندد, شاید اینهمه از دوری توست !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من موجی سرکشم, زورقی طوفان زده ام, غریقی در گرداب فریادهای زمانم, تو را بخدا ساحل باش!!! اگر تو هم طوفانزده باشی آرامش برایم رویایی دست نایافتنی خواهد بود, دامنت را از طوفانها دورتر بکش! همانگونه که خدا تورا ساحل آرامش آفریده است, بگذار امواج مرا در هم بکوبند بخدا چون صخره ای, چون زورقی مغرور در برابر سرکشی هایش سرکشی خواهم نمود, از درون طوفانهایش برایت مرواریدهای خلقت خواهم صید کرد, اما اگر تو هم بازیچه طوفانها شوی من دیگر جایی برای سکون نخواهم داشت, خسته تسلیم غرق خواهم شد و تو فقط با حسرت فرو رفتن مرا نظاره گر خواهی بود که تمامی انگیزه زورق ساحل است!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;سالهاست چون زورقی مغرور در برابر امواج سهمگین دریای دنیا ایستاده ام, طوفانها را به امید رسیدن به تو پشت سر نهاده ام, وای بر من اگر تو هم طوفانی باشی, اگر تو هم ویران باشی, اگر تو هم چون, چون امواج غرقم بخواهی, ای نازنینم! سینه آرامشت را به جای سپردن به ضربه های امواج, برای در آغوش گرفتن من آماده کن! من که میدانم ارزش تو تا چه حد است , من که هدفم تویی , من که آرامشم در توست و شادی و نشاط تو در من , خسته ام! مرا دریاب تا در آرامشت به تو شادی جاودانه را هدیه کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;من چون صخره ای سینه در برابر امواج سپر کرده ام! ساحلم باش تا ضربات امواج دریای کف آلود دنیا را به پشتوانه تو در هم بکوبم, ساحلی که صخره ندارد امواج &amp;nbsp;به سادگی شنهایش را به بستر دریا خواهند برد و او را اندک اندک غرق خواهند کرد, بگذار من صخره ات باشم, سینه من ستبر است, شانه هایم سخت است, اگر تو پشتم باشی, اگر تو ساحلم باشی, اگر تو آن چیزی باشی که برایش در برابر دنیا بایستم, خواهم ایستاد !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمیدانی چه تلخ است حال زورقی که ساحل آرامشش را از ضربه های امواج ویران ببیند, پس نپسند که ویرانیت را ببینم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;امواج را رسم است که به ساحل بتازند و از او پاکی اش, شنهای نرم و لطیفش را برای خود بدزدند و به بستر دریا ببرند, اما آن ساحل که صخره دارد هیچ گاه شنهایش را به امواج نمی سپارد! بگذار صخره ات باشم ای ساحل آرامشم !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آه نمیدانی چه زیباست نگاهت وقتی چون آهویی معصوم در دشت دیدگانم میدود, و چشم من چون صیادی در پی تو میدود &amp;nbsp;و آنگاه که به تو میرسم از شدت حرمت و پاکی نگاهت صید تو میشوم, و تازه میفهمم که سالهاست صیدت و در پی دامت بوده ام نه صیاد تو !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمیدانی چه یکتا و زیبایی! چه حسادت آوری! چه شوری هستی, چه بزرگی, چه خوبی, خوبی, خوب!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;گرچه سینه کاغذ را مجال جولان عشق نبود, اما قطره ای از اشک عشقت را بر پهنای سپیدش چکاندم و این واگویه های عاشقانه از آن حاصل شد, تنها جایی که حکایت عشق من در آن جای میگیرد چشمان زیبای توست و به زبان نگاهم &amp;nbsp;که راه به قلب پاکت دارد, چه گفتار من در گوش کاغذِ نامحرم، سنگین است, &amp;nbsp;و تنها محرم عشق من سینه توست! &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;همیشه شادان باش تا من هم از شادی تو شاد باشم!&lt;/p&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=5758352</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-5758352</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Nov 2010 10:49:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دریای شور انگیز چشمانت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; margin: 3.75pt; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;بعضی اشعار واقعاً زیبا هستند, مثل این شعر از جناب آقای منزوی که&amp;nbsp;تقدیمش می کنم به دلباختگان پاکدامن سرزمینم :&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; margin: 3.75pt; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; margin: 3.75pt; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; margin: 3.75pt; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;آنجا که باید دل به دریا زد همین&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;جاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;در من طلوع آبی آن چشم روشن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;یاد آور صبح خیال انگیز دریاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;گل کرده باغی از ستاره در&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;نگاهت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;آن یک چراغانی که در چشم تو برپاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;بیهوده می کوشی که راز عاشقی&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;از من بپوشانی که در چشم تو&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;پیداست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;ما هر دوان خاموش خاموشیم&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;اما&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;دیروزمان را با غروری پوچ&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;گشتیم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;امروز هم زانسان ولی آینده&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;ماراست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;دور از نوازشهای دست مهربانت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;دستان من در انزوای خویش&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;تنهاست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;بگذار دستت را در دستم گذارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #00ffff;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;بی هیچ پروایی که دست عشق با&lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="AR-SA"&gt;ماست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: Arial; font-size: 14pt;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/13</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=4438668</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-4438668</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Apr 2010 09:36:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پنجه ونتره</title>
      <description>&lt;p&gt;سال نو و روزگاری نو شده همه این تازگی ها بر ایرانیان و ایرانی اندیشان جهان&amp;nbsp;مبارک.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://i27.tinypic.com/2pyz38m.jpg" alt="عید باستانی ایرانیان مبارک" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می خواهم در این مطلب در باره یک رسم زیبای حذف شده از تغییر سال کهنه به نو صحبت کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ایرانیان باستان سال را به 365 روز تقسیم می کردند ولی به جای هفته مقیاس گاهشماری بین روز و&amp;nbsp;برج آنها پنجه بود که هر پنج روز یک پنجه خوانده می شد و هر&amp;nbsp;برج آنها&amp;nbsp;شش پنجه بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به آخرین پنجه سال &amp;laquo; پنچه ونتره &amp;raquo; یعنی پنج روز دزدیده شده از تقویم می گفتند. ایرانیان کهن برای آن پنج روز هیچ برنامه و مراسمی را تدارک نمی دیدند و کارهای خود را تعطیل می کردند و به خود و خانواده خود می رسیدند و بغیر از گروههای ارتشتاران که نظامیان بودند و دیوانداران و شهریاران&amp;nbsp;که وظیفه اداره ملک را داشتند بقیه مردم مشاغل خود را&amp;nbsp;رها کرده و به کارهایی که دوست داشتند می پرداختند و معتقد بودند که آن روزها برای خود آنهاست به&amp;nbsp;برنامه های عقب مانده زندگی خود می پرداختند و زنان و دختران&amp;nbsp;به استراحت می پرداختند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این پنج روز که هر از چند سال با احتساب کبیسه&amp;nbsp;شش روز می شد در نهایت به نوروز ختم میشد که عید سراسری ملت ایرانی بود و از لبنان تا چین و هند&amp;nbsp;گرامی داشته میشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما متاسفانه از آن رسوم زیبای قبل از سال نو تنها خانه تکانی و چهار شنبه سوری مانده که این سالها هم&amp;nbsp;چهارشنبه سوری تبدیل به چهارشنبه سوزی شده و کسی جرئت نمیکند از خانه بیرون بیاید, در حالی که همین چهار شنبه سوری یک بخش از مراسم پنجه ونتره بوده و در آن روز با افروختن آتش بر فراز بامها سالی روشن را از خدا آرزو میکردند که دعای مخصوصی هم داشته است و در آن از اهورامزدا(خدا)&amp;nbsp;طلب میکرده اند که به حرمت سوزندگی آتش تلخکامی ها&amp;nbsp;, بدی ها و&amp;nbsp;گناهان سال قبل را بسوزاند و سال نوی آنان را پاکیزه گرداند و از سرگنان آنها بگذرد تا آنها در سال نو از گناهان سال قبل خود دست بکشند و به جبران مافات آن بپردازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم از سنتهای نیاکان خود&amp;nbsp;خوبیهای آنها را حفظ کنیم و کاستی ها را ترک کنیم تا همیشه تازه و نو باشیم مانند بهار. ضمناً اگر کسی از رسوم کهن ایرانی چیزی داشت به ما هم خبر بدهد, چون متاسفانه با حملات و ویرانی های ایران در قرون گذشته پیوستگی فرهنگی ما دچار خدشه شده اما خوشبختانه هنوز بسیاری از رسوم زیبا و مفهوم دار ایرانی در اذهان جمعی ملت و عشایر و قبایل و&amp;nbsp;روستاهای ایرانی به جا مانده و حفظ شده بیایید با&amp;nbsp;گسترش و تکرار آنها از&amp;nbsp;حذف آنها در چنگال&amp;nbsp;بی رحم مدرنیته&amp;nbsp;جلو گیری کنیم تا بازهم ایران&amp;nbsp;به عنوان یک ملت مفهوم داشته باشد و بتوانیم امانت بزرگ خود را که همانا کلمه مقدس&amp;nbsp;&amp;laquo;مهدی&amp;raquo; است را به سرمنزل مقصود برسانیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=4369395</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-4369395</guid>
      <pubDate>Wed, 24 Mar 2010 10:35:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو, روزگار نو ...</title>
      <description>&lt;p&gt;سال نو بر همه شما مبارک ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://nirvanicstrings.persiangig.ir/image/blog/boye%20baran.jpg" alt="" width="481" height="506" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدانید فلسفه سال نو و عید گرفتن یک روز به عنوان اولین روز و&amp;nbsp;سال جدید چیست ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سال نو یعنی آغاز ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه مشکلات, غمها و ایراداتی در زندگی ما وجود دارند که از دست آنها نمی توانیم&amp;nbsp;فرار کنیم انگار بخشی از زندگی ما شده اند ولی ما از دست آنها خسته شده ایم و دوست داریم که آنها را تغییر دهیم ولی هیچ وقت فرصتی برای این کار بدست نمی آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشینیان ما با نکته سنجی مناسب آغاز سال نو خود را در زمانی قرارداده اند که تحولی بزرگ و زیبا و امیدوار کننده در جهان اطراف ما رخ می دهد و ما را هم به نو شدن تشویق می کند. انگار زمین و زمان هم مثل ما دچار یک نوع یکنواختی و خستگی و پیری شده بوده اند اما در این روز یکدفعه تمام کهنگی و خستگی هایشان را با جوانه هایی سرزنده و شاداب و امیدوار&amp;nbsp;عوض می کنند. رسم کهنه خود را عوض میکنند و به ما می گویند ای فرزندان من شما هم تازه شوید. تمامی سرما و بی ثمری خود را&amp;nbsp;در یک روز, با اراده و همت&amp;nbsp;به جوانه هایی امیدوار به روئیدن تبدیل می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش من هم یک سری مشکلاتی دارم&lt;img title="خمیازه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/37.gif" border="0" alt="خمیازه" /&gt;, نه نه&amp;nbsp;ببخشید داشتم&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;, که این نوع نگاه کردن به تحویل سال, مرا به تغییر آنها امیدوار کرد و&amp;nbsp;اراده مرا&amp;nbsp;محکم کرد. از روز اول سال تا حالا تصمیم گرفته ام که کارهایی را که تا حالا با بی برنامگی روی زمین کشیده ام امسال به پایان برسانم و مثل زمین دست به تحولی در خودم و زندگی ام&amp;nbsp;بزنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما هم مرا دعا کنید تا موفق شوم و بیکار ننشینید و برای بهتر شدن تلاش کنید سعی کنید چون شاید امسال آخرین سالی باشد که فرصت این تحول را داشته باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس با خواندن وبلاگ من وقتتان را تلف نکنید و دست به کار شوید ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&amp;nbsp;موفق باشید &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=4369337</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-4369337</guid>
      <pubDate>Wed, 24 Mar 2010 10:11:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غدیر و ولایت</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای تبریک عید غدیر به شما هرچه فکر کردم به&amp;nbsp;جمله ای که لایق این روز باشد&amp;nbsp;نرسیدم، نام علی که می آید دردها از میان می روند و فکرها آزاد می&amp;zwnj;شوند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با خودم&amp;nbsp;هرچه فکر می&amp;zwnj;کردم نمیدانستم چگونه کسی می تواند ولایت علی (ع) را از دل خود بیرون کند تا اینکه یکی از دوستان این مساله را اینگونه برایم شکافت که وقتی آدم حرصش به دنیا زیاد شود همه چیز حتی جان خود را هم فدای آن میکند چه رسد به اعتقادش و این یکی از دلایل انکار ایشان بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعلاوه در زمان امامان معصوم هم افراد مانند ماهی بودند که آب دارد و با آن زندگی میکند اما قدرش را نمیداند و می گوید که این آب آب که می گویند چیست؟ اما به محض اینکه از آن خارج شوند به التماس می افتند که دوباره به آن برسند. حالا این شده حکایت ما که از امامان دور شده ایم و هر روز توبه می کنیم و&amp;nbsp;آرزوی بازگشت آنها را داریم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و مهمتر از همه امام و ولی شناسی است. هر انسانی برای ترقی و پا به پله بالاتر گذاشتن به کسی نیاز دارد که او را راهنمایی کند مانند استاد، معلم ، مرشد و ... که نوع معنوی و متعالی آن امام است. همانگونه که شاید شما هم تجربه کرده باشید اگر مربی و&amp;nbsp;معلم نا مناسبی داشته باشید در مسیر خود موفق نمی شوید، برای رسم زندگی هم همین است اگر ولی و امام مناسبی پیدا نکنیم راه را گم کرده و بسا که به بیراهه رفته و اشتباه کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای تنوع و لذت شما که شده، چون&amp;nbsp;می دانم فردوسی را بسیار دوست دارید شعری از حکیم ابوالقاسم&amp;nbsp;فردوسی که در مدح امام علی و تذکر به سلطان محمود غزنوی است که سنی بوده می آورم &amp;laquo;تا به آواز چکاوک که در آن زندانی است، دل تنهاییتان تازه شود.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: center; margin: 0in 0in 0pt; font-family: Tahoma;" align="right"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ایا شاه محمود کشور گشای&lt;br /&gt;ز کس گر نترسی بترس از خدای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که پیش از&amp;nbsp;تو شاهان فراوان بدند&lt;br /&gt;همه تاجداران کیهان بدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فزون از تو بودند یک&amp;zwnj;سر به جاه&lt;br /&gt;به گنج و کلاه و به تخت و سپاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکردند جز خوبی و راستی&lt;br /&gt;نگشتند گرد کم و کاستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه داد کردند بر زیر دست&lt;br /&gt;نبودند جز پاک یزدان پرست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نجستند از دهر جز نام نیک&lt;br /&gt;وزان نام جستن سرانجام نیک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرآن شه که دربند دینار بود&lt;br /&gt;به نزدیک اهل خرد خوار بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر ایدون که شاهی به گیتی تراست&lt;br /&gt;نگویی که این خیره گفتن چراست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ندیدی تو این خاطر تیز من&lt;br /&gt;نیاندیشی از تیغ خونریز من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که بد دین و بد کیش خوانی مرا&lt;br /&gt;منم شیر نر، میش خوانی مرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا غمز کردند کان بد سخن&lt;br /&gt;به مهر نبی و علی شد کهن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر آن کس که در دلش کین علی است&lt;br /&gt;از او خوارتر در جهان گو که کیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم بنده&amp;zwnj;ی هر دو تا رستخیز&lt;br /&gt;اگر شه کند پیکرم ریز ریز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از مهر این هر دو شه نگذرم&lt;br /&gt;اگر تیغ شه بگذرد بر سرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نباشد جز از بی&amp;zwnj;پدر دشمنش&lt;br /&gt;که یزدان بسوزد به آتش تنش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم بنده&amp;zwnj;ی اهل بیت نبی&lt;br /&gt;ستاینده&amp;zwnj;ی خاک پای وصی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا سهم دادی که در پای پیل&lt;br /&gt;تنت را بسایم چو دریای نیل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نترسم که دارم ز روشندلی&lt;br /&gt;به دل مهر جان نبی و علی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی&lt;br /&gt;خداوند امر و خداوند نهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که من شهر علمم علیم در است&lt;br /&gt;درست این سخن گفت پیغمبر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گواهی دهم کاین سخن راز او است&lt;br /&gt;تو گویی دو گوشم که آواز او است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو باشد ترا عقل و تدبیر و رای&lt;br /&gt;به نزد نبی و علی گیر جای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرت زین بد آید گناه من است&lt;br /&gt;چنین است این رسم و راه من است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این زاده&amp;zwnj;ام هم به این بگذرم&lt;br /&gt;چنان دان که خاک پی حیدرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابا دیگران مر مرا کار نیست&lt;br /&gt;بر این در مرا جای گفتار نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر شاه محمود از این بگذرد&lt;br /&gt;مر او را به یک جو نسنجد خرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چو بر تخت شاهی نشاند خدای&lt;br /&gt;نبی و علی را به دیگر سرای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر از مهرشان من حکایت کنم&lt;br /&gt;چو محمود را صد حمایت کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهان تا بود شهریاران بود&lt;br /&gt;پیامم بر تاجداران بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که فردوسی توسی پاک گفت&lt;br /&gt;نه این نامه بر نام محمود گفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نام نبی و علی گفته&amp;zwnj;ام&lt;br /&gt;گهرهای معنی بسی سفته&amp;zwnj;ام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=3879655</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-3879655</guid>
      <pubDate>Sat, 05 Dec 2009 12:36:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قربان و قربانی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo; ای فدایش جان ما آنکس که ما را لایق است &amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عید قربان !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;این واژه مقدس که سالهاست آن را شنیده&amp;zwnj;ایم، سالهاست آنرا جشن می&amp;zwnj;گیریم و درباره اش بسیار می&amp;zwnj;شنویم، همه میدانیم که قربان آغازی است اما آغاز چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمیدانم که میدانید یا نه که عید&amp;nbsp;قربان را دو پرده است یکی آن پرده ظاهر که روبروی همه است و همگان آن را دیده اند و پرده دوم که در پس پرده اول است و باید پرده اول را ببینی و برداری تا پرده دوم را ببینی .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و وای اگر پرده دوم را هم بالا بزنند. ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پرده اول بندگی است، نقش سیمای تسلیم ابراهیم و اسماعیل در برابر امر خداست،&amp;nbsp;و خدا&amp;nbsp;برای اینکه ابراهیم اگر دستش لرزید گناه بر ذمه اش&amp;nbsp;نباشد در خواب به او امر&amp;nbsp;کرد تا بهانه ای برای دست کشیدن از اجرای آن&amp;nbsp;داشته باد! &amp;nbsp;اما آیا دوست دار&amp;nbsp;در برابر دوست از بذل جان درغ دارد، هیهات!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به جای من اگر غیری گزیند دوست، حاکم اوست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;و ابراهیم چه سرفراز و اسماعیل چه سیاوشانه از این آزمایش سربلند بیرون آمدند، خدا می داند این آزمایش برای چند نفر فرستاده شد تا شایستگی خود برای&amp;nbsp;&amp;laquo;عهد الله&amp;nbsp;&amp;raquo; را اثبات کنند،&amp;nbsp;تا آنکه خلیل و ذبیحش آن را با&amp;nbsp;سربلندی&amp;nbsp;به جا آوردند. حاصلش شد :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: Tahoma; font-size: 11pt;" lang="AR-SA"&gt;&amp;laquo; وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکلَمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ&amp;nbsp; قَالَ إِنىّ&amp;rlm; جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا&amp;nbsp; قَالَ وَ مِن ذُرِّیَّتىِ قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِینَ &lt;/span&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;. بقره/124. &amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;و اینست که خدا او را امامت داد و در میان فرزندان ابراهیم، رو سپید تر از همه اسماعیل&amp;nbsp;بود. و نبوت آخر الزمان و امامت قیام آخر الزمان که عهد خداست&amp;nbsp;به ذریه او منتقل شد که الحق از او شایسته تر نبود و نیست، تا دیگر کسی نتواند بگوید که چرا پیامبر آخر از نسل&amp;nbsp;اسماعیل است ....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;این پرده اول بود و آنچه ورای پرده اول می بینیم،&amp;nbsp;ولی دلهای ما در گرو نقش&amp;nbsp;پرده دوم است و آنچه&amp;nbsp;در پس&amp;nbsp;اوست&amp;nbsp;!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #008000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;zwnj;&amp;laquo;&amp;nbsp;&amp;zwnj;و فدیناه بذبحٍ عظیم&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt; &lt;span style="color: #00ff00;"&gt;سوره صافات، آیه 107.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;و تو میدانی ! میدانی که فدای رضای خدا شدن عهد خدا بود با ذریه ابراهیم که باید به دست ذبیح الله الاعظم می&amp;zwnj;رسید، به حسین !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;آری عید قربان عید انتظار حسین است، قربان میرود و میرود&amp;nbsp;تا به غدیر برسد&amp;nbsp;و هدیه خدا به آل ابراهیم و اسماعیل داده شود.&amp;nbsp;تا امامت از پشت ابراهیم به&amp;nbsp;فاطمه و علی برسد و خدا به پیامبر آخرش کوثر را بدهد و کوثر گهواره امامت گردد و در فصل&amp;nbsp;آغازین این امامت بی آنکه خدا وحیی بر امر به ذبح ارسال کند آن ذبیح الله الاعظم آن دردانه و&amp;nbsp;گوهر بشریت، خود و هر آنچه دارد را به قربانگاه ببرد تا نه تنها فرزند، که&amp;nbsp;خواهر ، برادر و خود را هم&amp;nbsp;به قربان فرمان&amp;nbsp;خدا کند و اگر نبود حکمت الهی بر بقای امامت، تنها بازمانده از سلاله امامت&amp;nbsp;هم خود را&amp;nbsp;فدای این قربانگاه&amp;nbsp;می&amp;zwnj;کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; که : &lt;strong&gt;&amp;laquo;یا حسین،اخرج فان الله تعالى شاء ان یراک قتیلا&amp;raquo;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;و غدیر میرود و میرود تا به عاشورا برسد، میرد تا آن ذبیحی را که ابراهیم و مکه تاب دادنش را نداشتند به حسین و کربلا بسپارد، تا خدا پرده دوم قربان را نقاشی کند و چه نقشی زیباتر از حسین، چه واقعه ای زیباتر از عاشورا و چه چه منظره ای با شکوه تر از کربلا ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;آری و حسین در عید قربان غسل شهادت می&amp;zwnj;کند، بگذار تا حاجیان از&amp;nbsp;پول&amp;nbsp;خود قربانی دهند، حسین در قربانگاهی دیگر&amp;nbsp;از جان و پاره های دل خود قربانی میدهد تا اثبات کند که شایسته امامت و خلیفه الله&amp;nbsp;است ... و اثبات عینی&amp;nbsp;&amp;laquo;انی اعلم ما لا تعلمون&amp;raquo; باشد، تا ملایک همه شهادت دهند که تبارک الله احسن الخالقین تا دیگر شکی نماند که &amp;laquo;ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجات&amp;raquo; .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;و من و تو وارثان این سه واقعه ایم برادرم و خواهرم من و تو رسولانی هستیم که خداوند ما را برگزید&amp;nbsp;تا پیام قربان و غدیر و عاشورا، این سلسله ثلاثه عشق را در گوش جهان طنین افکن کنیم و وای بر کسانی که در عهد با&amp;nbsp;خدا بی&amp;zwnj;وفایی کنند، و قربان یعنی باید گذشت نباید ماند، هرچه بماند می&amp;zwnj;گندد مانند مرداب باید یا چون دریا متلاطم بود یا چون رود روان، باید نفس را قربانی کرد که این پله اول است، و تا نشوی محرم اسرار از این پرده رازی نشنوی، و تو هنوز هم به این تماشاگه اسرار دعوتی . ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;&lt;strong&gt;در پس پرده دوم عید&amp;nbsp;قربان، &lt;span style="font-size: medium;"&gt;مهدی و قیام&lt;/span&gt;&amp;nbsp;است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="FootnoteTextCharChar1"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-size: 9pt;" lang="FA"&gt;السلام علیک یا وارث الامامه و النبوه السلام علیک یا وارث الرایه الهدایه السلام علیک یا حجه الله یا صاحب الزمان آجرک الله&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=3847634</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-3847634</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Nov 2009 09:46:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باران</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;باران&lt;/strong&gt; ، آری و باران می&amp;zwnj;آید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;باران&lt;/strong&gt; ترنم دستان خدا بر شانه های غبار آلود اهل زمین است،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;باران&lt;/strong&gt; شهادت آسمان بر تقدس پاکی و نجابت است،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;باران&lt;/strong&gt; مسافری آسمانی است که بی منت اهل زمین را شاد می&amp;zwnj;کند،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;باران&lt;/strong&gt; اشکهای خدا بر غصه های بندگان است،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;باران&lt;/strong&gt; معنای دیگر،&amp;nbsp;&lt;strong&gt;عشق&lt;/strong&gt; است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; امیدوارم قدر روزهای بارانی را بدانید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=3817593</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-3817593</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Nov 2009 17:39:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وطن ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;laquo; &lt;strong&gt;آدمی پرنده نیست &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تا به هر کران که پر کشد برای او وطن شود, سرنوشت برگ دارد آدمی برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود پایمال عابران کوچه ها شود&lt;/strong&gt; &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر&amp;nbsp;بالا را یک شاعر افغانی به نام آقای تابش&amp;nbsp;گفته اما به نظرم زبان حال همه&amp;nbsp;آدمهاست,&amp;nbsp;آدمی که از وطنش دور افتاده و حالا می فهمد که وطن چیست. در ادامه مطلب با هم درد دلی می کنیم از مفهوم وطن ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;وطن برای&amp;nbsp;آدمی&amp;nbsp;مفهومی است مانند آب برای ماهی یا هوا برای انسان.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;همانگونه که تا وقتی که ماهی از آب بیرون نیافتد بیتاب رسیدن به آن نمی شود و تا جلوی تنفس&amp;nbsp;انسان گرفته نشود ارزش هوای اطراف خود را نمی داند, تا زمانی که از وطن خود&amp;nbsp;بیرون زندگی نکنی قدر آن را نمی دانی.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مفهوم وطن از کجاست ؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از زمانی که جمعیت&amp;nbsp;انسانها در اولین نقاط زندگی آنها زیاد شد برای پیداکردن سرزمینی برای زندگی&amp;nbsp;در جایی که کسی متعرض آنها نشود و در آن مکان بتوانند راحت&amp;nbsp;زندگی کنند&amp;nbsp;هجرت کردند. قبایل و اقوام, سرزمینهای بومی&amp;nbsp;خود&amp;nbsp;را بوجود آوردند. چندی نگذشت که سرزمینهای موجود و منابع آنها برای زندگی راحتتر رو به کاستی نهاد و مردم آنها فقیر شدند , ولی سرزمینهایی که خوش آب و هوا بودند و منابع بیشتری داشتند هنوز مقاصد خوبی برای زیستن بودند&amp;nbsp;در نتیجه&amp;nbsp;مردم سرزمینهایی که فقیر شده بودند به طمع منابع بیشتر&amp;nbsp;از سرزمینهای مجاور&amp;nbsp;استفاده کردند و موجب از بین بردن منابع آنها می شدند. همین مسایل موجب اعتراض آنها به یکدیگر شد. مردم سرزمینهای برخوردار برای دفاع از منابع خود و حفظ بقای قبیله و خانواده خود تلاش می کردند و در نتیجه مفهومهایی مانند وطن, وطن پرستی و ... بوجود آمد. آنهایی که از سرزمین خود دفاع می کردند قهرمانان ملیت و قوم خود شدند. کم کم با گسترش تفکر و اندیشه به عنوان مفاهیم قومی و انسانی و اینکه هر ملت برای حفاظت از خود در برابر انهدام توسط همسایگان مفاهیم خاص خود را آفرید و لذا فرهنگها اهمیت پیدا کردند نتیجه اهمیت فرهنگها و بینشهای انسانها,&amp;nbsp;تعصب بر&amp;nbsp;آنها بود و هر قوم سعی میکرد با سلطه بر قوم همسایه آنها را تابع فرهنگ خود نماید و به بردگی بکشاند و دو نوع بردگی در این میان هدف بود یکی بردگی کهن, که همان بردگی برای کار و زراعت و باربری بود و دیگری بردگی نوین که بردگی اندیشه و پرستش خدایان و بزرگان&amp;nbsp;هر قوم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری&amp;nbsp;, از زمانی که انسانها به حکم غریضه و فطرت خود اندیشیدند و اندیشه ها فرهنگها را ساختند جنگهای مقس هم شروع شدند. هر ملتی برای حفظ بقای خود&amp;nbsp; و دستیابی به قدرت و ثروت بیشتر,&amp;nbsp;ملتهای دیگر را برده میخواست. (بیشترین این جنگها در خاور میانه و از حدود&amp;nbsp;5000 تا&amp;nbsp;کنون بوده است.&amp;nbsp;تنها استثنای این جنگها که واقعاً عجیب بود کشور گشایی کورش کبیر بود, چون او -به شهادت تاریخ نگاران گوناگون دوست و بیگانه&amp;nbsp;و آثار به جامانده-&amp;nbsp;ملتها را به بردگی نکشید, دستور داد میان ملتها قانونی -که هم اکنون به منشور حقوق بشر معروف است-&amp;nbsp;قرار داده شود که&amp;nbsp;هیچ&amp;nbsp;ملتی&amp;nbsp;به دیگری توهین و ستم نکند و خراج هر سرزمینی را برای آبادانی&amp;nbsp;همان سرزمین و یا سرزمینهای فقیرتر&amp;nbsp;مصرف می کرد و ... که به آن&amp;nbsp;در مطالب دیگر اشاره خواهد شد&amp;nbsp;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این جنگها&amp;nbsp;و دست درازی ملتها به یکدیگر برای اینکه ملت هدف و تسخیر شده دیگر بر علیه ارباب خود قامت راست نکند, اندیشمندان و بزرگان&amp;nbsp;آنها را می کشتند و فرهنگ خود را&amp;nbsp;به جای&amp;nbsp;فرهنگ آنها قرار می دادند و به این روش&amp;nbsp;یک قوم را می کشتند. اقوام و ملتها هم برای جلوگیری از چنین عاقبتی و ایستادگی در برابر دشمنان علاقه به سرزمین و فرهنگ خودی و وطن پرستی را گسترش می دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا وطن پرستی مخصوص اقوام خاصی است ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیر! &amp;nbsp;وطن پرستی در همه اقوام و ملتهای جهان که هویت و شخصیت دارند وجود دارد, معمولا اقوام گوناگون هم برای این احساس رقیبان خود احترام قایل بودند. مثل تحسین خشایارشاه از لئونیداس یا اسکندر از آریوبرزن و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا ملتهایی که از هم جدا می شوند این احساس را نسبت به همدیگر دارند ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری ! ایران ما نمونه بروز&amp;nbsp;این احساسات است گرچه ما سالهاست از نطر سیاسی از افغانستان و عراق و دیگر کشورهای ایران کهن جدا شده ایم و حتی شما میدانید و تاریخ گواهی میدهد که&amp;nbsp;مردم سرزمینهای&amp;nbsp;گرجستان و آذربایجان و اقوام دیگر ایرانی&amp;nbsp;چه جانفشانی هایی برای بازگشتن آنها&amp;nbsp;به دامن&amp;nbsp;مادر وطن یعنی&amp;nbsp;ایران کردند اما چه حیف که ممکن&amp;nbsp;نشد ,و هنوز ایرانیان برای آن سرزمینها احترام قایلند ولی اگر ما یکدیگر را رها کنیم پیروز نهایی&amp;nbsp;این جدایی, دشمنان هر دو ملت&amp;nbsp;ما خواهند بود. نزدیکترین این وقایع جنگ ایران و عراق بود و با اینکه ما هنوز داغ شهیدان خود را در دل داریم اما برای اینکه صدام و بعثی اندیشان&amp;nbsp;عراق را شکست دهیم, خواسته یا&amp;nbsp;ناخواسته با شنیدن اخبار عراق جویای آزادی آن ملت و مردمش می شویم و همینطور افغانستان. حالا اگر ما این کار را نکنیم به بعثی ها یا سلاطین&amp;nbsp;مغول اجازه داده ایم که خودشان را اثبات کنند و ملتهای&amp;nbsp;ما و شهیدان حفظ کیان ایران,&amp;nbsp;شکست خوردگان نهایی خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر وطن پرستی در ملتها هست, چرا یک ملت&amp;nbsp;از همدیگر جدا میشوند ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته گاهی اوقات فرهنگ دو گروه از یک سرزمین چنان با هم فاصله دارد که تحمل زندگی با یکدیگر را هم&amp;nbsp;ندارند و در نتیجه اقدام به استقلال طلبی میکنند&amp;nbsp; و این مساله طبیعی است و گاهاً زاده و نتیجه&amp;nbsp;نفوذ فرهنگ بیگانه در یک فرهنگ عمومی ملی است که اعضای یک ملت را یکدیگر بیگانه می کند و دیمیان آنها جنگ بر پا میکند در نتیجه از یکدیگر جدا میشوند . گاهی اوقات این جدایی ها تصنعی و حاصل هجوم فرهنگی ملتهای سلطه طلب است که با این کار یک ملت را چند تکه کرده و آنها را تحت سلطه خود در می آورند از نمونه این سیاستهای که موفق نیز شد سیاست جدایی طلبانه انگلستان بین ایران و هندوستان بود که در نتیجه بخشی از هندوستان و بخشی از ایران جدا شدند و سرزمین پاکستان ایجاد شد و هنوز با اینکه از نظر فرهنگی با دو ملت مادر خود شباهت زیادی دارد اما از آنها جدا شده است و نقطه ای برای فشار ملتهای سلطه طلب بر منطقه شده اند, اگر هزار سال هم بگذرد اقبال لاهوری و شهر لاهور بوی ایران و سیستان را دارد هرچند انگلستان آن را از ایران جدا کرده باشد. و نمونه ناموفق این تلاشها تلاش روسها برای جدا کردن استانهای قهرمان&amp;nbsp;آذربایجان و گیلان و گلستان&amp;nbsp;از ایران در طی سالهای ضعف ایران بود, که با پایمردی و اصالت مردم این سرزمینها دشمنان ایران با شکست مواجه شدند. (اشاره به مکاتبات سفیر روسیه در ایران)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز هم به صورتهای گوناگون این تلاشها برای جداسازی ملتها وجود دارد . البته عاقبت ملتهای وصله پینه ای مانند شوروی سابق از هم فروپاشیدن است ولی ملتهایی که گوشت و خونشان در راه دفاع از&amp;nbsp;میهن و اعتقاداتشان با هم اجین میشود به این راحتی از هم جدا نمی شوند. یکی از دوستان خاطره ای قدیمی داشت که با درود بر غیرت&amp;nbsp;کردها&amp;nbsp;من آن را میگویم : &amp;laquo;من به خاطر یک سری اتفاقات&amp;nbsp;از&amp;nbsp;کردها بدم می آمد و&amp;nbsp;آنها را بخش اضافه ای از ایران&amp;nbsp;میدانستم تا اینکه سفری پیش آمد و به خارج از کشور رفتم,&amp;nbsp;پس از&amp;nbsp;اتمام&amp;nbsp;کنفرانس و جلسات آموزشی که دو ماه طول کشید در حالی که دلم برای وطنم تنگ شده بود,&amp;nbsp;برای آخرین بار&amp;nbsp;در شهر ... راه می رفتم, یکباره دیدم&amp;nbsp;دو تا&amp;nbsp;دزد اطرافم را گرفتند و تهدیدم کردند. من هم که احساس&amp;nbsp;ننگ میکردم که دو تا دزد&amp;nbsp;در یک کشور دیگر پولم را بزور بگیرند&amp;nbsp;جلوی آنها مقاومت کردم جایتان خالی آنها غول بیابونی و من تنها و هیچکس اطرافمان&amp;nbsp;نبود, دل را به دریا زده و درگیر شدم داشتم مستالصل می شدم&amp;nbsp; و چند تا فحش به زبان فارسی در طی درگیری نثار آنها کردم, یکدفعه دیدم دو تا جوان رشید و خوش تیپ با فریاد طرف ما آمده و به من کمک کردند و بالاخره خلاص شدم و به کمک آنها دزدها را فراری دادیم, من متحیر بودم که این دو فرشته نجات از کجا آمدند که یکی از نها با لحجه کردی گفت اگر فحش فارسی نداده بودی ما نمی فهمیدیم که ایرانی هستی, آری ناجی من دو تا جوان&amp;nbsp;کرد بودند که حس هموطن دوستی آنها موجب نجات من شد و کلی هم با یکدیگر رفیق شدیم و خجالت کشیدم و&amp;nbsp;فهمیدم که چه احمقانه رفتار چند نفر را به پای&amp;nbsp;قومی بزرگ&amp;nbsp;از هموطنانم گذاشته بودم&amp;nbsp;&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می بینید فاصله بین تنفر تا دوستی اقوام با یکدیگر اتفاق است پس بیایید هیچ وقت به اقوام دیگر به خاطر رفتار بد چند نفر از آنها توهین نکنیم و قضاوت نکنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا هنوز جایی برای وطن پرستی هست ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری ! تازمانی که حس طمع در انسانها وجود دارد و&amp;nbsp;میل به دست اندازی به داشته های دیگران وجود دارد, هر ملتی که میخواهد زنده بماند باید احساس وطن پرستی را در خود حفظ کند تا مورد اشغال فرهنگی, سیاسی, اقتصادی و نظامی افراد طمعکار نشود. در یک کلام وطن پرستی ضامن استقلال, شرافت&amp;nbsp;و راحتی ملتهاست اما نباید این احساس تبدیل به برتری جویی و توهین به دیگر ملتها گردد , تاریخ اثبات کرده ملتی برتر است که به دیگر ملتها احترام می گذارد. با گذشت چندین سال هنوز ملتهای مغول و آلمان به سبب ننگ حاکمانشان مورد شماتت دیگر ملتها هستند در عوض ما ایرانیان با افتخار به کورش کبیر&amp;nbsp;خود را سربلند میدانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;تا زمانی که یک ملت زنده است این احساس برای حیات و بودن آنها لازم و ضروری است. حتی هنوز هم اگر شما برای مدتی در کشور دیگری زندگی کنید چون فرهنگ و زبان و احساسات و آرزوهای شما با آنها متفاوت است در میان آنها احساس غربت می کنید و دلتان سراغ از&amp;nbsp;هوای وطن و سرزمین خودتان را میگیرد.احساس نیاز به وطن را از کسانی بجویید که بی وطنی و داغ آوارگی را تجربه کرده اند , افغانها, فلسطینیها و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آثار وطن پرستی در ایران :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایران ما از کشورهایی است که زیاد مورد طمع و دست اندازی دیگر ملتها بوده است در حالی که ما در تعامل با ملتها لااقل&amp;nbsp;برای آنها احترام قایل بوده ایم و تنها در مصاف تلافی و پاسخ به جنگ آنها رفته ایم. با همه مشکلات و ستمهایی که ملت ما در طول تاریخ دیده اند با دست آویختن به دامان قهرمانان ملی و دینی خود یکتایی و یکپارچگی خود و فرهنگ خود را حفظ کرده اند. البته بیشتر اینها را مدیون متفکران دانشمندان و ادیبان هستیم که خاطرات و آرمانهای ملت ما را برای نسلهای متمادی با ذوق و سلیقه حفظ کرده اند و باید از آنها قدردانی کرد, حکیم توس&amp;nbsp;فردوسی, تا عشقی و سلمان هراتی همه زنجیره ای ساخته اند تا بدنه ملت ما در طول تاریخ از هم گسیخته نشود گرچه آنها کشته شدند یا مردند اما&amp;nbsp;ریسمان سخن آنها موجب اتحاد و پیوستگی ما با نسلهای سابق است, دیوار های سوخته&amp;nbsp;تخت جمشید, تنگ بستان, چزابه, هویزه, قصر شیرین, دهلاویه, دوکوهه&amp;nbsp;و ... همه زنجیره های ملت فرهنگ ملت ایرانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شعر حافظه موزون ملتهاست :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شعر ساده ترین و قویترین&amp;nbsp;روش انتقال فرهنگ بین نسلهاست در زیر اشعاری در رابطه با وطن می آورم امیدوارم خوشتان بیاید :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;هـنــوزم ز خـــردی به خاطـر درســت&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;کــه در لانــه ی ماکـیــان بـرده دســت&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;بـه منـــقـارم آنـســان به سختــی گزید&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;که اشکم چو خـون از رگ آن دم جهـید&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;پـــدر خنـــده بر گـــریه ام زد کـه هــان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطــــــــن داری آمــــــوز از مــاکــیــــان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(دهخدا، دیوان)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;-----------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;چو ایــــران نبـاشد تن من مبـــــــاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر این بــوم و بر زنـده یک تن نباد&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;دریغ است از ایران که ویران شـــود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; کنــــام پـلنــــگان و شیــران شود&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;همه سر به سر تن به کشتن دهیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;از آن به که میهن به دشمن دهیم&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;(حکیم فردوسی توسی&amp;nbsp;)&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: center"&gt;----------------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شعر بلند&amp;nbsp;وطن از آقای شجاع پور :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی چه، یعنی دشت صحرا؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه، یعنی رود دریـــــــا؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی چه، یعنی باغ، بیشـــــه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه، یعنی کشت، ریشــه؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی چه، یعنی شهر، خانه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه، یعنی آب، دانــــه؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی چه، یعنی کار، پیشـــــه؟&lt;br /&gt;وطن یعنی چه، یعنی سنگ، تیشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی همه آب و همه خــــاک&lt;br /&gt;وطن یعنی همه عشق و همه پاک&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی محبت، مهربانی&lt;br /&gt;نثار هر که دانی و ندانـــــی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی نگاه هموطن دوســــــت&lt;br /&gt;هر آنجایی که دانی هموطن اوست&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی قرار بـــی&amp;zwnj;قراری&lt;br /&gt;پرستاری، کمک، بیمار&amp;zwnj;داری&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی غم همسایه خوردن&lt;br /&gt;وطن یعنی دل همسایه بــــردن&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی درخت ریشه در خاک&lt;br /&gt;وطن یعنی زلال چشمه پـــــــاک&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;ستیغ و صخره و دریا و هامون&lt;br /&gt;ارس، زاینده رود، اروند، کارون&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;دنا، الوند، کرکس، تاق&amp;zwnj;بستان&lt;br /&gt;هزار و قافلانکوه و پلنگـــــــان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی بلنــدای دمــاونـــــد&lt;br /&gt;شکیبا، دل در آتش، پای در بند&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی شکوه اشترانکوه&lt;br /&gt;به دریای گهر استاده نستوه&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی سهند صخره پیکر&lt;br /&gt;ستیغ سینه در سنگ تمنــدر&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی وطن استان به استــــــان&lt;br /&gt;خراسان، سیستان، سمنان، لرستان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;کویر لوت، کرمان، یزد، ساری&lt;br /&gt;سپاهان، هگمتانه، بختیــاری&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;طبس، بوشهر، کردستان، مریوان&lt;br /&gt;دو آذربـایجــان، ایــلام، گیـــــــلان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;سنندج، فارس، خوزستان، تهران&lt;br /&gt;بلوچستان و هرمزگان و زنجــــان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی دلی از عشق لبریز&lt;br /&gt;گره باف ظریف فرش تبریــــــــز&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی هنر یعنی سپاهان&lt;br /&gt;حریر دستباف فرش کاشـــــان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی ز هر ایل و تباری&lt;br /&gt;وطن را پاسبانی، پاسـداری&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی دلیر و گرد با هم&lt;br /&gt;وطن یعنی بلوچ و کرد با هم&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی سواران و سواری&lt;br /&gt;لر و کرد و یموت و بختیــــاری&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی سرای ترک با پارس&lt;br /&gt;وطن یعنی خلیج تا ابد فـــارس&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی کتیبه در دل سنــگ&lt;br /&gt;تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی همه نیک و به هنجار&lt;br /&gt;چه پندار و چه گفتار و چه کـردار&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی شب رحمت شب قـــــدر&lt;br /&gt;شب جوشن، شب روشن، شب بدر&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی هم از دور و هم از دیر&lt;br /&gt;سـده نوروز یلــدا مهرگـان تیـــــــر&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;هزاران خط و نقش مانده در یاد&lt;br /&gt;صبـــا کلهر کــمال&amp;zwnj;الملک بهــزاد&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;نکیسا باربد تنبور نی چنـــگ&lt;br /&gt;سرود تیشه فرهاد در سنگ&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;سر و سرمایه&amp;zwnj;های سرفرازی&lt;br /&gt;حکیم و بوعلی سـینا و رازی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;به اوج علم و دانش رهنوردی&lt;br /&gt;ابوریحــان و صـدرا سـهروردی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;به بحر علم و دانش ناخـدائی&lt;br /&gt;عراقی رودکی جامی سنائی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی به فرهنگ آشنائی&lt;br /&gt;دُر لفـــظ دری را دهخــــــدائی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی جهانی در دل جام&lt;br /&gt;وطن یعنی رباعیــــات خیــــام&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی همه شیرین کلامی&lt;br /&gt;عفاف عشـــق در شـعر نظامی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی پیــام پند سعدی&lt;br /&gt;زبان پیوسته در پیوند سعدی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی نگاه مولوی ســـــوز&lt;br /&gt;حضور نور در شمس شب و روز&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی هوا و حال حافظ&lt;br /&gt;شکوه بــاور انـدر فـال حافظ&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی بتیره دمدمه کوس&lt;br /&gt;طلوع آفتاب شـــعر از طـــوس&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی شب شهنامه خوانــدن&lt;br /&gt;سخن چون رستم از سهراب راندن&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی رهائی ز آتش و خون&lt;br /&gt;خروش کاوه و خشـــم فریــــدون&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی زبان حال سیمرغ&lt;br /&gt;حدیث یـال زال و بال سیمرغ&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی گرامی مرز تا مرز&lt;br /&gt;وطن یعنی حریم گــیو گـودرز&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی امید ناامیدان&lt;br /&gt;خروش و ویله گردآفریدان&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی دل و دستی در آتش&lt;br /&gt;روان و تن کــمان و آتـــــش آرش&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی لگام و زین و مهمیز&lt;br /&gt;سواران قران و رخش و شبـدیز&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی شبح یعنی شبیخون&lt;br /&gt;وطن یعنی جلال الدین و جیحون&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی به دشمن راه بستن&lt;br /&gt;به اوج آریـــوبــرزن نشســـــتــن&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی دو دست از جان کشیدن&lt;br /&gt;به تنگسـتان و دشتسـتان رسیـــدن&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;زمین شستن ز استبداد و از کین&lt;br /&gt;به خــون گــرم در گــرمابه فــــین&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی اذان عشــق گفـتن&lt;br /&gt;وطن یعنی غبار از عشق رفتن&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;نماز خون به خونین شهر خواندن&lt;br /&gt;مهاجـم را ز خرمشــــهر رانـــــدن&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;سپاه جان به خوزستان کشیدن&lt;br /&gt;شهادت را به جـان ارزان خریـدن&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی هدف یعنی شهامت&lt;br /&gt;وطن یعنی شرف یعنی شهادت&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی شهید آزاده جانباز&lt;br /&gt;شلمچه پاوه سوسنگرد اهواز&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی شکوه سرفرازی&lt;br /&gt;وطن یعنی ز عالم بی&amp;zwnj;نیازی&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی گذشته حال فردا&lt;br /&gt;تمـام سهم یک ملـت ز دنیـــا&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;وطن یعنی چه آباد و چه ویران&lt;br /&gt;وطن یعنی همــین جــا یعنـی &lt;br /&gt;ایــــــــــــــــــران&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;شاعر: علیرضا شجاع&amp;zwnj;پور&lt;/p&gt;
&lt;pre&gt;اگر کسی نظری در این رابطه دارد در بخش نظرات بگوید, چون سخنان تعاملی موجب افزایش دانش انسانها می شوند .&lt;/pre&gt;
&lt;pre&gt;                                با تشکر&lt;/pre&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=3750601</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-3750601</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Nov 2009 08:56:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آیا داشتن یک دین لازم است ؟ !!!</title>
      <description>&lt;p&gt;این سوال خیلی جالب و زیبایی است . یک روز یک نفر این جمله رو گفت که &amp;laquo;من اصلا قبول ندارم که باید&amp;nbsp;دین و ایدئولوژی داشت&amp;nbsp;&amp;raquo; من به او خندیدم و گفتم خوب همین که داری میگی خودش یک ایدئولوژی میشه دیگه &amp;nbsp;&lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" border="0" alt="خنده" /&gt;&amp;nbsp;یکدفعه رفت توی فکر و بعدش گفت &amp;laquo; فکرم را متحول کردی ! &amp;nbsp;&amp;raquo; آقا ما رو میگی کفمرگ شده بودیم که این جمله رو از کی شنیده بودیم و یکهو روی این بنده خدا چه تاثیری گذاشت . &lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" border="0" alt="تعجب" /&gt;&amp;nbsp;دوباره چند روز&amp;nbsp;پیش دیدمش , گفت اون روز باعث شدی من فکر کنم که چرا واقعا خودم به این فکر نیافتادم که در هر صورت من یک ایدئولوژی دارم حالا چرا خودم ایدئولوژی ام را چهارچوب بندی نکنم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;همین باعث شد مطالبی که در این رابطه دیدم و فکر کردم رو در ادامه مطلب بیارم اگر علاقه مندید به ادامه مطلب بروید ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ایدئولوژی, بینش, جهانبینی و ...&amp;nbsp;چیست ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دیدگاهی که شما از اطراف خودتان دارید ایدئولوژی یا به فارسی جهانبینی میگن. میبینید چیز خیلی با کلاس و سختی هم نیست, کسی که دنیا رو جایی مذخرف میبینه یک جور ایدئولوژی داره, کسی که همه دنیا رو سراب میبینه یک جور ایدئولوژی داره و ... راستی شما دنیا رو چطور میبینید ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دین چیست ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی کسی بر اساس دیدگاهی که نسبت به دنیا و اطرافیان&amp;nbsp;و خودش&amp;nbsp;داره یک روش زندگی کردن رو دنبال می کنه و یک سیاست برای زندگی کردن, رفتارکردن و بودن&amp;nbsp;رو انتخاب میکنه یک دین خاص خودش رو داره . به همین سادگی و به همین راحتی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا باید بدانیم که چه روشی برای زندگی انتخاب کرده ایم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا باید دین خودمون&amp;nbsp;رو &lt;strong&gt;برای خودمون&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;تعیین کنیم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی زندگی اتفاقاتی می افته که ما با دیگران و درخواستهای دیگران مواجه میشیم گاهی اونها انتظار دارند که ما رفتار خاصی&amp;nbsp;در برخورد با&amp;nbsp;اونها داشته باشیم. اگر ما سیاست خاصی نداشته باشیم هر لحظه باید با درخواست هر کسی رفتاری که او دوست دارد رو انجام بدیم, هرلحظه با دیدن چیزی زمان زیادی رو دنبالش تلف می&amp;nbsp;کنیم اما بعدش میفهمیم که فقط وقت تلف کردن بوده,&amp;nbsp;یعنی به قولا میشیم دستمال دست دیگران &lt;img title="عصبانی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" border="0" alt="عصبانی" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برای اینکه این بلا سرمون نیاد باید سیاست زندگی خاص خودمون رو داشته باشیم. حالا بعضی از سیاستهای زندگی هستن که به قولاً استاندارد مشخصی دارند و مورد قبول افراد بیشتری هستند, مثل شیعه, سنی, مسیحی, درویش, مرتاض و ریاضت کشی و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این را هم بگم خیلی ها هستند که خودشون رو گول میزنند &lt;img title="ابله" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/35.gif" border="0" alt="ابله" /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; یعنی میدونن که این روش زندگی درست نیست اما بازهم با بهونه تراشی خودشون رو راضی میکنند که اینجوری بهتره. متاسفانه اونها مدتی بعد پشیمان میشن ولی دیگه اون فرصت از زندگی رو از دست دادن و شاید هم متوجه میشن که ضرر کردن. این همون احساسیه که باعث میشه یک مرتاض سالها ریاضت رو قبول کنه تا به نتیجه خاصی برسه که&amp;nbsp;فردا از خودش راضی باشه و احساس&amp;nbsp;تلخی رو که خیلی ها در سن 40 تا 50 سالگی احساس میکنن&amp;nbsp;به سرش نیاد&amp;nbsp;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر خوندید و نظری داشتید خوشحال میشم که نظر بدید ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر هم نظرتون خصوصی بود تیک خصوصی رو بزنید ! حتما لازم نیست که ضایعم کنید!&amp;nbsp; &lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" border="0" alt="خجالت" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://morgh-sahar.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>امیری</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=225238&amp;postID=3733957</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-225238.post-3733957</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Nov 2009 14:37:28 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
