ما مرغ سحر خیز شگفت آواییم - خونین پروبالیم و شفق سیماییم - در معبر تاریخ چو کوهی بشکوه - صدبار شکسته‌ایم و پا برجاییم

وبلاگ فرهنگی . سیاسی . دینی و تاریخی

درد دل یا دل درد
نویسنده : امیری - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

برادران خواهران , دوستان , پدران , مادران و ... همه هم سرنوشتان و هم میهنان من!

دوست داشتم با شما درد دلی کنم اما هرچه فکر کردم نمیدانستم چه بگویم که نه توهین باشد و نه موجب رنجشی گردد :

نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ / های! نپریشی صفای زلفکم را، دست / آبرویم را نریزی، دل - ای نخورده مست / لحظه دیدار نزدیک است

من با شما زیسته ام , همه هم تاریخیم همه یک سرنوشت را پشت سر گذاشته ایم. اگر ستمی به شما شده به من هم شده همه خون دلهایمان را با هم خورده ایم داغهایمان را باهم دیده‌ایم با هم زیر شلاق و تیغ عرب و مغول وانگلیسی و روسی مقاومت کرده‌ایم, با هم معبر تاریخ را با شکوه ایستاده‌ایم اما حالا ...

حالا احساس تنهایی می‌کنم ...  انگار چنگیز را می‌بینم که با آن قهقهه‌های خونبارش به ما می‌خندد و از آنکه زیر بار تحمیلش کمر خم کرده‌ایم خوشحال است و به خود می‌بالد و ما را مستحق توهین و اسارت می‌بیند. هر بار که به او می‌خروشم و بر او می‌تازم با دستش اشاره به جوانان و کسانی می‌کند که امروز گذشته خود را فراموش کرده‌اند و چون برگی بی درخت در دست بادهای وزنده به این سو و آنسو می روند, او به من می گوید اگر شما مستحق تکریم و شرافتید چرا به این راحتی از ریشه خود جدا می شوید ...

عمر سعد و ابوموسی اشعری را می‌بینم که ما را مستحق داشتن افتخار و شرافت نمی‌دانند و ما را تنها بردگانی خوب می‌خواهند , دستان علی و بابک و مازیار و هیدارن را در بند هایی که از رفتار ما تنیده شده است می‌بینم. انگار مفاخر خود را خودمان کشته‌ایم , انگار ...

نمی‌دانم بر این پریشانی‌ها و یاوه ها که می شنوم چه بگویم . اشکهایم را پنهان می‌کنم اما پریشانیم را نمی‌توانم ...   قلبم می‌سوزد اما شعله ای در جانی روشن نمیکند . کمک کنید شما بگویید این یاوه گوها را به چه پاسخی از پیکر نیمه‌جان وطن دور کنم ...

« کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ... »

ای هم دیروز و فرداها به من کمک کنید و راهنماییم کنید ...

 


comment نظرات ()