ما مرغ سحر خیز شگفت آواییم - خونین پروبالیم و شفق سیماییم - در معبر تاریخ چو کوهی بشکوه - صدبار شکسته‌ایم و پا برجاییم

وبلاگ فرهنگی . سیاسی . دینی و تاریخی

خدا کنه به این روز دچار نشید (ما که نشدیم)
نویسنده : امیری - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩

دلم چون کودکی دلگیر، پا  را بر زمین کوبد

که "عمر خویش می خواهم!   روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"

نمی فهمد دل سرکش ،

نمی فهمد خطا رفته است بازی را.


دل کودک، به هر سازی که می گویم،  برایم باز می گوید که:    "عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید، نگاهش همچنان سنگین به لبهایم، هر از چندی به من می گفت:
 "یارم کو؟ برایم قصه ی او گو!"
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد، "وای یارا! پاسخ گو!!! بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟ به هر ساز تو رقصیدم،  شکستم، دل نبستم،  باز خندیدم!  ...
     تلف کردی جوانی را به تنهایی، نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟  یار مهربانت کو؟!"               ...

دل تنگم!  مزن سنگم!  توانم نیست! آری! آشیانم نیست!
   یار مهربانم نیست! 
بی جرم از برم دامن کشیده است او
که من خود، زخمی ام زین غم! مزن سنگم دل تنها!  مزن سنگم!
توانم نیست. توانم نیست. توانم نیست. ...


comment نظرات ()